تبليغاتX
بهشت پنهان
...جایی پشت رویاهایم، آن ور مرزهای بی عبور، پنهانش کردم

درختی در اتاق من می روید

هر روز بزرگتر میشود

و من منتظرم...

که چه وقت آن قدر قد خواهد کشید

که این سقف را خراب کند

و من

      از دریچه آن پرواز کنم...


20/دی/90


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 21:49  توسط pisces  | 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست              بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر              شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                    مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر،   کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما،          گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 22:43  توسط pisces  | 

 

وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت

آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند

وقتی كه چشم های كودكانه ی عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی كه زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری

       دریافتم كه باید. باید. باید.

  "دیوانه وار دوست بدارم ..."

 

                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 13:20  توسط pisces  | 

دلم اسیر شب و شب پر از صدای سکوتت

پر از صدای سکوت و پر از غیاب و حضورت

 

دلم هوای تو دارد... کجاست وعده دیدار؟!

که تا گذر کنم از جان برای دیدن رویت

 

چه کودکانه به شوقت تمام راه دویدم

مسیر کوچ پرستو مرا کشانده به سویت...!

 

تمام شهر فرو رفته در غبار و هیاهو

دلم خوش است به یاس و چنار کهنه ی کویت

 

چه تشنه ام، چه صبورم، چه جسم زرد و نحیفی

که ذره ذره گدازم در آرزوی سبویت

 

دلم چه خسته و آرام می تپد ولی از غم

گمان کنم که بمیرد به دار حلقه ی مویت!

 

بگیر از این تن خسته، از این بریده سراغی...

تو را به موسم باران...

تو را به وسعت روحت...

                       18:00

                               10/ آذر/89

 

پ.ن.:

تو به من می خندی...

من صدا میزنم:

آی ی ی ی ...!  باز کن پنجره را...

پنجره را می بندی...

             "مصدق"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آذر1389ساعت 18:36  توسط pisces  | 

سراب رد پاي تو كجاي جاده پيدا شد

كجا دستاتو گم كردم كه پايان من اينجا شد

كجاي قصه خوابيدي كه من تو گريه بيدارم

كه هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهكارم

 

تو با دلتنگياي من تو با اين جاده همدستي

تظاهر كن ازم دوري تظاهر مي كنم هستي

 

تو آهنگ سكوت تو به دنبال يه تسكينم

صدايي تو جهانم نيست فقط تصوير مي بينم

يه حسي از تو در من هست كه مي دونم تورو دارم

واسه برگشتنت هرشب درارو باز ميذارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 13:9  توسط pisces  | 

میلاد تو معراج دست های من است

وقتی که روز تولدت را عاشقانه شکر می گویم

۱ /اسفند/ ۸۸

 

پ.ن.:

چند سالیست که اسفند برایم معنایی بیش از چهارم و پنجم ...و حتی هفدهم دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت 21:14  توسط pisces 

 

ساعت شد هفت. مثل همان دو سال پیش. مطمئنم که فراموش نکردی. همین دو سال پیش را میگویم که ساعت هفت اش پنج ساله به دنیا آمدم. آفرین. همان موقع را میگویم که تقویم زندگی من رفت روی صفر و صفر و صفر. تو چند سالت بود!؟ بگذار خودم بگویم هشت سال. دیدی من از تو حواس جمع ترم! خوب یادم هست. تازه رفته بودی مدرسه کلاس دوم. دیگر خواندن و نوشتن که حسابی یاد گرفته بودی. و من فقط اسم خودم را بلد بودم. مینوشتم روی ورق سفید های دفتر مشقت و تو هی با آن جمله میساختی. با همان دست خطی که خانم معلمتان میگفت فقط خودت از پس خواندن اش بر می آیی. تو هی با اسم من جمله میساختی من هم شکل تو را میکشیدم روی کاغذ های بی خط. هنوز یکی از آن نقاشی ها باقی مانده روی دیوار اتاقم. هشت سالت که بود چه خوب بود. چه بازی هایی که نمیکردیم. در دل کوچک مان چه دنیای بزرگی داشتیم. یادم هست یک روز گفتی میخواهی بروی دست خدا را بگیری. برای همیشه. چقدر خوشحال شده بودم. او که آرزوی یک لحظه دیدن اش را داشتم حالا میخواست بیاید بشود همبازی من و تو. من وتو خدا. بعد گفتی که برای گرفتن دست خدا باید بزرگ شوی. آنقدر بزرگ که دستت برسد به دستش. هشت سالت شد نه سال و نه سال شد ده سال... و من در همان پنج سالگی ام ماندم. تو هی بزرگ و بزرگ تر شدی. قد کشیدی. دیگر برای نگه داشتن دست هایت باید روی پنجه پاهایم بلند میشدم. ولی از همیشه محکم تر میگرفتم شان. میترسیدم. میترسیدم رهایم کنی. آخر قد خدای تو خیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِلی بلند بود. اگر مجبور میشدی برای گرفتن دست هایش دست مرا رها کنی چه...  میترسیدم از گم شدن بین آدم ها. اما تو باز هم قد کشیدی. هر بار که میدیدمت بزرگتر شده بودی. حرف زدن ات. نگاه کردن ات. دیگر حتی حوصله بازی های کودکانه مان را هم نداشتی. باورم نمیشد که بین من و خدای تو این قدر فاصله بود که برای گرفتن دست هایش باید این قدر از من دور میشدی. تو دست هایم را رها کردی. اما دست های کوچک پنج ساله من همبازی  دست های هشت سالگی تو ماند. میدانی. این روز ها بازی مورد علاقه اش شده قایم باشک. یک روز به من گفت بیا بازی کنیم. او چشم گذاشت و من قایم شدم. چه قدر زود پیدایم کرد. من سوختم. چشم گذاشتم. و از آن روز دارم پی اش میگردم. باز هم خوب است صدایش را میشنوم. گاهی از پشت دیوار. گاهی از لا به لای بوته های رز. گاهی هم فکر میکنم درست ایستاده پشت سرم. شده مثل یک ماهی. حتی خیالش هم از توی رویاهایم سر میخورد. همه جا را گشتم. میدانم همین جاست. اما نمیبینم. شاید گربه خوبی نیستم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 19:0  توسط pisces  | 

 

 

خدا رو چه ديدي، شايد با تو باشم

شايد با نگاهت، از اين غم رها شم

خدا رو چه ديدي، شايد غصه رد شد

دلم راه و رسم اين عشق و بلد شد

هنوز بيقرارم، به ياد نگاهت

نشستم تو بارون، بازم چشم به راهت

 *

خدا رو چه ديدي، تو شايد بموني

شايد غصه هام و تو چشمام بخوني

خدا رو چه ديدي، شايد دل سپردي

شايد عشقمون و تو از ياد نبردي

 *

تو ترسي نداري از عشق و جدايي

مي خواي پر بگيري به سمت رهايي

براي تو موندن دليلي نداره

برات حرف رفتن شده، شده راه چاره

  *

خدا رو چه ديدي ...

 

پ.ن.۱:

نزدیکای سحر بود، شنیدم شبگردی میگفت که امروز روز عشاق است.

خوششان باشد.

 

پ.ن.۳:

نور اینجا کاذب است، من به نور تو برای نوشتن محتاجم.

چشمان من به تاریکی عادت کرده، این چراغ ها را چه کسی روشن کرد!؟ نور آنها چشمانم را میبندد.

اگر راه من پیدا شدنی باشد،  یک شمع کافیست

روشن فکری و روشن چشمی به من نیامده! ؛ خیلی که بتوانم، چراغ دلم را روشن نگه دارم.

میترسم عاقبت نور همین شمع هم مرا کور کند...

 

قالب وبلاگ مثل سابق خاموش شد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 22:0  توسط pisces  | 

می گویند نام زیبایی دارم

شاید اسم من

زیبا ترین زیبایی دنیاست...

 

نه

از آن دنیا نیست

که اگر بود

من، که تشنه ی لحظه ای لمس حقیقت اش بودم

هزار بار یافته بودمش

نه

نام من افسانه ای بیش نیست

دست نیافتنی ست

آرزویی همیشگی، لا به لای ترانه ها

و بین کتابها و غزل ها

 

می گویند نام زیبایی دارم

اما من

با آن غریبه ام

نام من با من نیست

نام من جایی آن طرف این کوه بلند

              پشت همان دریای پر خاطره

جا مانده شاید

سالهاست که به دنبالش میگردم

پی نشانی حتی گنگ از آن

روزنی یا پنجره ای

سالهایم رفت....

به دنبال کورسوی چراغی که راه را نشانم دهد

اما هرچه  بیشتر گشتم،

 کمتر یافتمش

نمیگویم مانده ام

اما خسته ام

خسته از این سراب ها و حیرانی همیشگی

از این تا اوج پر کشیدن و ناگهان فرو ریختن و ویران شدن

 

نام من با من نیست گم شده

پیدایش کردی روزی

قاصدکی برایم بفرست

 

اگر به سراغم آمدی مرا به نامم مخوان

آن را از برم، اما

شاید از سر بی حواسی ذهنم،  پاسخی نیابی!

گفتم که

با آن غریبه ام

تو

مرا دریا بخوان، با ساحلی آرام

پرستویی مهاجر

یا مثلا هیاهوی دسته ای گنجشک روی بید مجنون همسایه تان

برگی مشتاق پرواز به هوای وطنش زمین

یا حتی غروبی سنگین و زمستانی در پنجم اسفند

    تو مرا به اسم آن گل وحشی بنام که روی تپه های دور میروید

اصلا روی همان پیاده روی خیس

خوب تر نگاه کن

رد پایم را می یابی

 

هرچه بگویی ام

            این صدای توست که مرا به خود می خواند

به هر نام که بخوانی ام

                نگاه منست که پاسخت میگوید...

 

01:00

3/دی/88

 

پ.ن.1:

شهریار کوچولو گفت:

-چیزی که کویر را زیبا میکند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...

از این که ناگهان به راز آن درخشش اسرار آمیز شن پی بردم حیرت زده شدم. بچگی هام تو خانه ی کهنه سازی مینشستیم که معروف بود آن تو گنجی چال کرده اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد. و شاید حتی کسی هم ذنبالش نگشت. اما فکرش همه اهل خانه را هیجان زده میکرد. خانه ی ما ته دلش رازی پنهان کرده بود.

گفتم: - آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی اش میشود، نامرئیست!

شازده کوچولو- فصل24

 

پ.ن.3:

آن چنان از تو فرو ریخته ام           که فقط ریزش آوار مرا می فهمد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 10:5  توسط pisces  | 

بس شنيدم داستان بي كسي
بس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشق از زبان هركسي
گفته اند از ني حكايتها بسي

حال بشنو ازمن اين افسانه را
داستان اين دل ديوانه را


كار او آتش زدن ،من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خريدن نازو او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

سوختن ازعشق را از بر شديم
آتشي بوديم و خاكستر شديم

از غم اين عشق مردن باك نيست
خون دل هر لحظه خوردن باك نيست
از دل ديوانه بردن باك نيست
دل كه رفت از سر سپردن باك نيست

آه!مي ترسم شبي رسوا شوم
بدتر از رسوائيم تنها شوم

خانه اي ويران تر از ويرانه ام
من حقيقت نيستم ،افسانه ام
گرچه سوزد پر،ولي پروانه ام
فاش مي گويم كه من ديوانه ام

تا به كي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهتر از اين پروانگي!


گفتمش آرام جاني؟ گفت :نه
گفتمش شيرين زباني؟ گفت:نه
مي شود يك شب بماني؟ گفت:نه
گفتمش نا مهرباني؟ گفت :نه

دل شبي دور از خيالش سر نكرد
گفتمش افسوس!او باور نكرد

چشم بر هم مي نهد ،من نيستم
مي گشايد چشم ،من ،من نيستم
خود نمي دانم خدايا كيستم
يكنفر با من بگويد چيستم

بس كشيدم آه از دل بردنش
آه !اگر آهم بگيرد دامنش

با تمام بي كسي ها ساختم
دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشناختم
واي بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غيراز من كسي ديوانه نيست

يك شب آمد زيرو رويم كردو رفت
بغض تلخي در گلويم كرد و رفت
پايبند جستجويم كرد و رفت
عاقبت بي آبرويم كرد و رفت

اين دل ديوانه آخر جاي كيست؟
وانكه مجنونش منم ليلاي كيست؟

مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش اين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود
چشمهايش مست مادرزاد بود

يك شبه از عمر،سيرم كرد و رفت
بيست سالم بود ،پيرم كرد و رفت
 
سيد حميدرضا رجائي (شهريور 1378)
+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 17:50  توسط pisces  | 

 

مطلبی رو در وبلاگی که خیلی وقته بهش سر میزنم خوندم که به نظرم رسید برای شما هم قرار بدم. شاید خوشتون بیاد و بخواهید قدمی بردارید.

اگه دوست دارید به چند تا از فرشته های کوچک خدا...که نه!!! به خودتون کمک کنید! شاید الان وقتش باشه.

میخوان برای بچه های یک دبستان در دشت احمد ( در نزدیکی دریاچه نمک قم) کتاب و مسواک و... بخرند. اگه دوست داشتید سهمی در این کار داشته باشید جزئیات بیشتر رو در وبلاگ این دوست بخونید.

http://sibzaminikhorha.blogfa.com/post-211.aspx

 

حداقل اینکه وبلاگ خوبی رو بهتون معرفی کردم که ارزش یه بار دیدن رو داره. حتما سر بزنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 11:33  توسط pisces  | 

از دید هر آدم

آدمای دیگه همه مثل هم اند

مگر اینکه خلافش ثابت بشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 11:53  توسط pisces  | 

سخنان سودمند را باید نشر کرد

 مانند افشاندن تخم گندم

 هر چند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه ها یاری نکند

باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه های معدود سر دهد و خواهد رویید .

"لقمان"

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 17:16  توسط pisces  | 

 

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا

جا گذاشتی ؟

 

یا به قول خواهرم فروغ :

دستهای خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی ؟

 

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد :

چشمهای من به جای دستهای تو !

 

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده !

 

من به چشمهای بی قرار تو

قول می دهم :

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

 

ما دوباره سبز می شویم !

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 13:19  توسط pisces  | 

ای ابر های سر زده بارانی ام هنوز

در گیرودار یک شب طولانی ام هنوز

عمری گذشته است ولی جغد های کور

عادت نکرده اند به ویرانی ام هنوز

داری مرا به کام خودت تلخ میکنی

در دست های سرد تو فنجانی ام هنوز

تقصیر من که نیست اگر چشم های تو

مرداد ماهی اند و زمستانی ام هنوز

تا چرخ سرنوشت بچرخد به میل من

چشم انتظار معجزه ای آنی ام هنوز

بگذار پر شود همه جا از سکوت من

لایق به گفتگو که نمیدانی ام هنوز...

الهام دیداریان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:12  توسط pisces  |