تبليغاتX
کس نمیداند ز من جز اندکی...


کس نمیداند ز من جز اندکی...

سخنان سودمند را باید نشر کرد

 مانند افشاندن تخم گندم

 هر چند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه ها یاری نکند

باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه های معدود سر دهد و خواهد رویید .

"لقمان"

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 17:16 توسط pisces| |

 

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا

جا گذاشتی ؟

 

یا به قول خواهرم فروغ :

دستهای خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی ؟

 

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد :

چشمهای من به جای دستهای تو !

 

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده !

 

من به چشمهای بی قرار تو

قول می دهم :

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

 

ما دوباره سبز می شویم !

 

قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 13:19 توسط pisces| |

ای ابر های سر زده بارانی ام هنوز

در گیرودار یک شب طولانی ام هنوز

عمری گذشته است ولی جغد های کور

عادت نکرده اند به ویرانی ام هنوز

داری مرا به کام خودت تلخ میکنی

در دست های سرد تو فنجانی ام هنوز

تقصیر من که نیست اگر چشم های تو

مرداد ماهی اند و زمستانی ام هنوز

تا چرخ سرنوشت بچرخد به میل من

چشم انتظار معجزه ای آنی ام هنوز

بگذار پر شود همه جا از سکوت من

لایق به گفتگو که نمیدانی ام هنوز...

الهام دیداریان

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:12 توسط pisces| |

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 .

.

پ.ن.۱:  برای او که نوشت:

            باز آمده ام که باز آیی

            مرا پنجره ی نگاه تو الزام آور است... بنگر..

 

پ.ن.۲:  در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما

            همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

 

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 6:8 توسط pisces| |

 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است

مرا در اوج مي‌خواهي تماشا كن، تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن


در اين دنيا كه حتي ابر نمي‌گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

اردلان سرفراز

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 20:39 توسط pisces| |

   

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

سیمین بهبهانی

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 22:58 توسط pisces| |

ديروز از طريق تلفن همراه يكي ازدوستانم صحنه اي ديدم كه مرا باهمه گذشته ام به ديوار درماندگي كوبيد . صحنه اي كه عده اي ناشناس از بام يك ساختمان و از ارتفاع شش هفت متري ، پنج جوان چشم بسته و دست بسته را يك به يك به زير مي انداختند .


زمين خونين ، نشان مي داد كه پيش از اين پنج جوان ،‌ افراد ديگري نيز به همين نحو سقوط داده شده اند . به محض افتادن جوانها ،‌ دو نفر كه يكي نظامي مي نمود ،‌ با شتاب جنازه هاي نيمه جان را كشان كشان مي بردند و براي جنازه بعدي باز مي گشتند . با تماشاي اين صحنه ،‌ هربار كه يك جوان به پايين پرتاب مي شد و با صورت و سر به زمين مي خورد ، ‌فرياد يا امام زمان من درفضاي كوچك اتاق مي پيچيد . دو بار اين صحنه را ديدم . مي لرزيدم و تاب سخن گفتنم نبود . كمي بعد ، سكوت را شكستم و با صدايي كه انگار از ته دره عميق ورشكستگي برمي آمد ،‌ از دوستم پرسيدم : احتمال نمي دهي اين صحنه ها ساختگي باشد ؟ گفت : صداي پرتاب كننده ها را نمي شنوي كه به فارسي ناسزا مي گويند ؟ چهره ها ؟ نوع ساختمان ؟ لباس ها ؟

خدايا ،‌ اميدوارم آنچه ديدم حقيقت نداشته باشد . و داستان تجاوز به دختران و پسران زنداني . و آنچه را كه بعد از انتخابات اخير برملا شده است . نمي خواهم باور كنم كه اين قساوت ها از حکومت ونظامي برآمده است كه من جواني ام را ،‌ و بسياري از همراهان و همرزمانم ،‌ جانشان را و سلامتي شان را به پاي او ريخته اند . من رسما از بانيان يك چنين مسلخي تبري مي جويم .

خدايا تو شاهدي كه امثال من براي اين مردم و براي محرومترينشان چه ارج و بهايي قائل بوده و هستيم . خدايا تو شاهدي كه من ،‌ آنگاه كه درسال 1361 به منطقه محروم بشاگرد در استان هرمزگان رفتم و جهاد سازندگي آنجا را تاسيس كردم ،‌ نگاه به چهره محرومين را عين عبادت مي دانستم و براي زدودن فقرشان شب و روز نداشتم .

دوستان من كه براي دفاع از كشور و انقلاب نوپايشان به سينه دشمن مي زدند و جانشان را برسر متجاوز مي كوفتند ،‌ خدايا ، ‌با ادب بودند . نجيب بودند . شرف داشتند . خود را نمي ديدند . براي هم مي مردند . ناز هم را درآن سنگرهاي دور مي خريدند . زخم و تركش را عاجز كرده بودند . آنان ، برا ي مردم وطنشان از خود گذشتند . براي يك وجب از خاكشان . برای برپایی زیباترین خصلت های انسانی دراین ملک .

خدايا آن دوستان من اكنون كجايند كه ببينند بر سرميراثشان چه آورده اند . آهاي دوستان جهادگرم ،‌ يادتان هست چگونه براي نداري مردمان زابل زار مي زديم ؟ وبراي جواني كه بخاطر ده هزارتومان به قاچاق روي برده و به ضرب تيري از پاي درآمده بود چگونه مي سوختيم ؟ يادتان هست چه احترامي براي روستايي قائل بوديم ؟ با شادماني او درپوست نمي گنجيديم و با غم او مي گداختيم ؟

دوستان شهيد من ،‌ برادر جانبازم ،‌ همسنگران اعتقادي من ، ‌آيا آن جامعه آرماني كه جواني خود را به پاي او ريختيم ،‌ بايد از يك چنين مسيري مي گذشت ؟ خدايا تو شاهدي كه درمسير جامعه اي كه ما تصورش را داشتيم قرار نبود خلخال از پاي كسي ربوده شود . چه برسد به اين كه جوانان ما را - اگر چه معترض - از بلندي به زير بياندازند . چه كساني سفير امام حسين (ع) را از بلندي دارالاماره كوفه به زير انداختند ؟ ما به كجا مي رويم ؟ وبه كجا قرار است برسيم ؟

خدايا بقاي اين نظام اگر با كشتن بي گناهان ميسر است ،‌ من شخصا اين بقا را نمي خواهم . ما اگر فدايي اين نظام بوده ايم ،‌ بخاطر تفاوت هاي بنيادين آن با ساير رويه هاي حكومتي بوده است . ما بنا بود كرامت انساني را فراتر از غربيان به صحنه آوريم . قرار بود به دنيا نشان دهيم كه مي شود مستقل بود و انسان بود و انسانيت محض را در كوچه پس كوچه هاي شهر به تماشا گذارد .

ما مي خواستيم با ظهور اين انقلاب به جهانيان نشان بدهيم كه اي مردم دنيا ،‌ اگر از تحقير و افول انساني خود در رنجيد ،‌ به ما بنگريد . اگر توفيق تماشاي انسان خدايي را نداشته ايد ،‌ به ما بنگريد . اگر از پوكي و پوچي به تنگ آمده ايد ،‌ به كمال و سربلندي دنيايي و معنوي ما بنگريد . اگرحتي از نوشتن كلمه انسان عاجزيد ، به سرزمين ما سفر كنيد و انسان را در هيبت كاملش تماشا كنيد .

خدايا من به سهم خود از مردمي كه به اسم جمهوري اسلامي ايران زخم خورده اند ،‌ شرمنده ام . اگر چه مي دانم اين شرمندگي ذره اي از داغ آنان را تقليل نمي دهد . و از آناني كه به اسم اسلام زخم خورده اند و خونشان به زمين ريخته شده ، پوزش مي خواهم . اگر چه مي دانم اين پوزشگري ،‌ آتش درون آنان را سرد نمي كند .

خدايا به تو پناه مي بريم و براي اين باقي عمر ،‌ به آستان پاك تو چنگ مي بريم . ما اجازه نخواهیم داد میراث انسانی ما را به تاراج برند . هرگز . خدایا ، مارا دراین نگرانی عمیق یاوری فرمای . مارا از بلندی آرمانهای پاکمان ساقط مکن . ما را از سقوط برهان . سقوط ، تنها شایسته شیطان است . مارا درشمار شیاطین مبین . آمین .

 منبع: mohammadnurizad.blogfa.com

يا: http://mowjcamp.25u.com/article/id/26913

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 22:27 توسط pisces| |

 

آدمی پرنده نيست‌

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود

پايمال عابران کوچه‌ها شود...

 

قنبر علی تابش (شاعر مهاجر افغان)

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 14:55 توسط pisces| |

 
  
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا...؟
 
مرحوم قیصر امین پور
 
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 22:9 توسط pisces| |

      

      

ناودانها شر شر باران بی صبریست

آسمان بی حوصله  حجم هوا ابریست

 

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

 

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

 

و سر انگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد: «خانه ام ابریست»

 

قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:21 توسط pisces| |

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی نوروز...

یکی از پزشکان شجاع تهرانی که ترجیح داده خود را «پزشک گمنام» معرفی کند، گزارشی را به دست ما رسانده که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ای درباره فجایع صورت گرفته در روز شنبه سی‌ام خرداد ماه است. اگرچه بررسی و ارزیابی صحت جزئیات این گزارش در شرایط امنیتی فعلی ممکن نیست، ولی در مجموع با توجه به همخوانی کلیات این گزارش با شواهد دیگر، می‌توان به آن اعتماد کرد.

---------------------------------------------------------------------
به نام خدا
من پزشکی هستم که خوشبختانه یا متأسفانه شاهد عینی فجایع تکان‌دهنده و وحشتناک شنبه‌ی خونین 30 خرداد از نزدیک بوده‌ام.


تاکنون به دلایل مختلف نخواسته‌ام یا نتوانسته‌ام گوشه‌ای از حقیقت فجایعی را که به چشم خود دیده‌ام، نقل کنم. ولی اینک تصمیم گرفته‌ام، ولو به هر قیمت، پس از گذشت چند هفته، گوشه‌ای از فجایع تلخی را که خود شاهد آن بوده‌ام، برای همه‌ی هموطنانی که زخم آن روز بر روحشان جاری است، حکایت کنم. باشد که گفتن حقیقت از بار فشاری که این روزها بر من وارد شده، بکاهد و نیز ادای دینی باشد بر آن مظلومان حق‌خواهی که در آخرین لحظات حیات دنیوی آنان، اینجانب تک و تنها بر بالینشان بوده ام و در حالی که چشمانم در نگاهشان گره خورده بود، جان به جان‌آفرین تسلیم کردند. باشد که در تاریخ این دیار مظلوم ثبت گردد، و اگر فرصتی بود و عمری، همه را با ذکر جزئیات در دفتری گرد خواهم آورد تا آیندگان بخوانند و عبرت بگیرند. ولی هم‌اینک در این فرصت به همین مقدار یادآوری آن روز خونین بسنده می‌کنم.


من هم مانند بسیاری از شما شاهد جنایات فجیع و جاهلانه برادران بسیجی بوده‌ام. من یک پزشک هستم و شخصا از داخل آمبولانس شاهد بودم که در مقابل ایستگاه متروی نواب، از پشت‌بام مسجد لولاگر چند نفر بسیجی با اسلحه کلاشینکف و ژ3 بصورت مستقیم به مردم تیراندازی می‌کردند و خود شخصا دیدم مغز پسری جوان را که روی سکوهای سیاه‌رنگ مقابل مترو پخش شده بود. آیا باز هم از جنایات بسیجیان بگویم؟


من خود شخصا از داخل بیمارستان امام خمینی و از پشت نرده‌ها دیدم که - در حالی که در همه‌جای دنیا گلوله‌های گاز اشک‌آور هوایی یا منحنی زده می‌شود - در اینجا در میدان توحید و در فاصله چند متری من، جوانی در اثر اصابت مستقیم و هدف‌گیری شده‌ی گلوله بزرگ و داغ گاز اشک‌آور و اصابت آن به گردنش، خون از گلویش فواره زد و درجا بر روی زمین افتاد و کشته شد.


من خود در خیابان جمالزاده از داخل یک آمبولانس شاهد بودم که بسیجی‌های موتورسوار چگونه با زنجیرهایی که در دست داشتند، از پشت بر کمر پسران و دختران می‌زدند، و دیدم که چگونه دختری پس از ضربه‌ی شدید و وحشیانه‌ی زنجیر یک بسیجی موتورسوار بر کمرش، از شدت درد ناله‌ای سر داد و با صورت بر روی آسفالت افتاد.


من شخصا شاهد بودم که در تقاطع خیابان کارگر شمالی و بلوار کشاورز، مقابل کیوسک نیروی انتظامی، ون‌های سفیدرنگ سپاه با پلاک شخصی توقف می‌کردند و دستگیرشدگان را یک به یک بی‌هیچ دلیلی از آنها پایین می‌آوردند و در اختیار 50 نفر بسیجی که در آنجا تونل وحشت! تشکیل داده بودند، می‌گذاشتند تا از تونل باتوم، چماق، زنجیر و فحش‌های برادران عبور کند، و سپس پیکر خون‌آلود و نیمه‌جان وی را دوباره به داخل ماشین می‌انداختند و سپس نفر بعدی... و فردا که از آنجا عبور می‌کردم، هنوز سنگفرش آنجا خون‌آلود بود.


من خود یک بسیجی را دیدم که لابد به علت خوردن موتورش به مردم! مجروح شده بود و او را به بیمارستان آورده بودند. وقتی به چفیه‌ی دور کمر وی دقت کردم، متوجه شدم که در زیر این چفیه یک قمه‌ی بزرگ پنهان شده است! خدایا چه می‌بینم، چفیه و قمه؟! قمه و بسیجی؟! و وقتی از او پرسیدم بچه‌ی کجایی، گفت که ما از طرف سپاه شهرری (سپاه جنوب تهران) اعزام شده‌ایم! خدایا اعزام برای کدام نبرد و مقابله با چه کسی؟!


شاید هیچ کس دیگر نداند که کشتگان این روز و یا شهدای خونین‌بدن این روز خدا، نه [آن‌طور که فرمانده‌ی نیروی انتظامی گفته است] 20 نفر، بلکه حداقل چندین برابر این تعداد بوده‌اند. به گونه‌ای که فقط در بیمارستان امام خمینی 22 نفر از مجروحین ورودی در 24 ساعت اولیه به سردخانه منتقل شدند؛ یا در بیمارستان رسول اکرم (ستارخان) 16 نفر از جمله دو کودک 4 و 9 ساله! (می‌توانید صحتش را از دانشجویان پزشکی این بیمارستان سؤال کنید) و یا در بیمارستان شریعتی 9 نفر. این در حالی است که حداقل نیمی از کشته‌ها و مجروحین به بیمارستان بقیة‌الله سپاه و ولیعصر ناجا منتقل شده‌اند.


و دست آخر اینکه بنابر اطلاع یک دوست معتبر در پزشکی قانونی، تا این زمان، حداقل 140 نفر در شنبه خونین 30 خرداد تاوان آزادی‌خواهی خود و ملت خود را پس داده‌اند. تازه این در شرایطی است که بسیاری از آنها روزهای بعد به خیل شهدا پیوستند؛ از جمله زن جوان باردار سه ماهه‌ای که باتوم برقی آن‌چنان با شدت بر سرش خورده بود که دچار ضربه مغزی شده بود و پس از یک هفته در کما بودن، در نهایت به همراه جنین خود به حق پیوست. ظاهرا ضارب بسیجی وی از روی موتور، به جای فرد دیگری، وی را مضروب ساخته بود، و تازه بعضی از مردم فکر می‌کنند که کشته‌شدگان فقط ندا و چند نفری هستند که از پشت دوربین‌ها دیده شده‌اند و جنایت‌ها فقط همان‌ها بوده است که در صفحه‌های تلویزیون‌ها و اینترنت دیده‌اند!


هرگز، هرگز! جنایات آن چند هزار متأسفانه برادر غافل بسیجی که از روز جمعه از شهرستان‌های مختلف با اتوبوس به تهران آمده بودند و پس از تحریک احساسی و بی‌منطق در نماز جمعه، آن‌چنان شدند که در روز شنبه آن‌گونه با خواهران و برادران خود رفتار کردند. نکته جالب اینکه گروهی از مضروبین، خود بسیجی‌هایی بودند که تنها جرمشان برای باتوم خوردن از گروهی دیگر از بسیج، داشتن چفیه و دستار سبزشان بوده است! و هرگز از یاد نمی‌برم صحنه‌ای که یکی از همین بسیجی‌های سبز در روی تخت اورژانس، کارت بسیجی فعال خود را درآورد و در برابر دیدگان ما و دیگران پاره پاره کرد و بر بسیجی بودن خود لعنت فرستاد!


آری، این است عاقبت حکمرانی جهالت و بی‌خردی و تعصب کور بر یک مملکت: برادر علیه برادر، بسیجی علیه ملت، بسیجی علیه بسیجی! و هرگز و تا آخر عمر از یاد نمی‌برم آن لحظه‌ای را که در نیمه‌های شب بر سر بالین جوان خوش‌سیمایی که محاسن کوتاهی داشت و دستبند سبز به دست گره زده بود و در اثر شلیک مستقیم گلوله، کبد و طحالش از بین رفته بود و در حالی که بر روی یک برانکارد در محوطه اورژانس بیمارستان امام قرار گرفته بود (چون نه تختی وجود داشت و نه حتی فضایی خالی) و قبل از آنکه من و دوست دیگری CPR (احیاء) بی‌حاصلی برای او انجام دادیم، در آخرین لحظات با لبخند و در حالی که به نقطه‌ای خیره شده بود، آرام سه بار گفت : یا حسین، یا حسین، یا حسین ... و سپس جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.


عمق جنایتی که من دیدم، آن‌قدر فجیع بوده که هیچ‌گاه به ذهن شما نیز خطور نخواهد کرد، و اینکه چگونه تعدادی از دستگیرشدگان را آن‌چنان در زیر شکنجه مورد مهرورزی قرار داده بودند که دو روز بعد جنازه‌ی آنها را به سردخانه بیمارستان امام آوردند و از آنجا به پزشکی قانونی و از آنجا به سردخانه‌ی میوه و تره‌بار جنوب تهران! و هرگز هیچ‌کس جز ما عمق این فاجعه را نفهمیده است و نخواهد فهمید، چرا که هرگز آنها را به سردخانه متروک میدان بهمن تهران و یکی دو سردخانه دیگر در همان حوالی راه نخواهند داد ...


الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم


پزشک گمنام
تهران 25 تیرماه 88

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 21:58 توسط pisces| |

با دست بسته نمي‌شود كاري كرد

شب چسبنده دست و دهانمان را فرو مي‌بندد

و آنچه كه مي‌بيني روياهاي ماست

كه مثل مه‌اي برمي‌خيزد

بر سنگت فرو مي‌ريزد

 

با دست بسته نمي‌شود كاري كرد

اما هيچ‌كس را توان بستن روياهايمان نيست

روياهايي كه نيمه‌شبان قدم به خيابان مي‌گذارند

در تلالوي پنهان خويش يكديگر را مي‌شناسند

از ديداري در سپيده فردا سخن مي‌گويند.

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 22:18 توسط pisces| |

گرسنه‫ام
به اندازه همه آفريقا.

من آن گرگ عاشقم
گرفتار بوي پيراهن تو.

شبها همه شب
درين صحاري
به زوزه‫اي بلند
خواب شبانان را مي‫آشوبم
و روزها
ميشهاي معصوم در دلم
آب مي‫نوشند.

چشمان ميشي‫ات
به اندازه همه گرگهاي آفريقا
گرسنه‫ام كرده است.

اي ماه!
اي يوسف سربراه!
در نيل چشمانت
غرقه خواهم شد ...

ابن محمود

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 18:48 توسط pisces| |

شعری که می خونید متن نهمین تک آهنگ از آلبوم Dangerous مایکل جکسون است که در نوامبر سال 1991 منتشر شد. مایکل این آهنگ رو به رایان وایت، پسری که در سن 19 سالگی در سال 1987 بر اثر تزریق خون آلوده و ابتلا به بیماری ایدز از دنیا رفت تقدیم کرده بود. او  پس از مرگ رایان وایت ، این آهنگ را با عنوان    Gone Too Soon " خیلی زود رفتی "  نوشت...

و حالا پس از مرگ خودش ما نیز می گوییم...خیلی زود رفتی ...

                             gone too soon

همچو ستاره ای دنباله دار
که در آسمان شلعه ور میشود
خیلی زود رفتی

همچو رنگین کمانی
که در یک چشم بهم زدن محو میشود
خیلی زود رفتی

پرنور و براق
و با درخششی باشکوه
روزی اینجا بودی
شبی رفتی

همچو محو آفتاب
در بعد از ظهری ابری
خیلی زود رفتی

همچو قصری
ساخته شد در ساحلی شنی
خیلی زود رفتی

همچو گلی شکفته شده
ورای دست رسی ها
خیلی زود رفتی

زاده شده برای سرگرم کردن، الهام بخشیدن، شاد کردن
روزی اینجا بودی
شبی رفتی

همچو غروب خورشید
که با طلوع ماه می میرد
خیلی زود رفتی

خیلی زود رفتی

...

لینک دانلود آهنگ gone too soon

 http://www.4shared.com/file/62042453/bcf4f9b3/13-_Michael_Jackson_-_Gone_too_soon.html?s=1

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 19:53 توسط pisces| |

حتما تا امروز این خبر ناراحت کننده رو شنیدید... کسانی مثل مایکل جکسون هم روزی این دنیا رو ترک میکنند... مرگ حق همه ی آدماست... حتی کسانی که خیلی ها براشون ارزش قائلند...روحش شاد...

مایکل جکسون درگذشت

مایکل جکسون درگذشت

کودکی مایکل جکسون

 

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 23:46 توسط pisces| |


Design By : Night Skin